امشب تنهای با من پیاپی سرمی کشد شراب...
نیست یک دم از لب جدا جامم...
شدم ساقی برای روح تشنه ام...
دلم هوای پریشانی و آشفتگی کرده...
پیک اول:
((به سلامتی بت هایی که سر سپردشون بودم...))
چون پایان می رود...
التهاب در تنم می دود...
گرم...گرم...
پیک دوم:
((به سلامتی اونایی که رفتن و خاطراتشونو برام جا گذاشتن...))
ضربان قلبم را می شنوم...
انگار سر شوخی دارد با ما...
چه زیبا می نوازد...
بوم بوم...بوم بوم...
پیک سوم:
((به سلامتی اونایی که بازی خوردن و دم نزدن... ))
می چرخد کاینات بر گرد سرم و باز من حریصتر شدم...
پیک چهارم:
((به سلامتی خودم...نه به خاطر بازی ام...به خاطر دل شیدایم...))
مستم و می کوبد در من حسی...
بوم...بوم...
می خراشد روحم را صدایی نهفته درمن...
دانم که ناله اش گواهی برای رهایی ست...
باور دارم گر برهاید...
سر به رسوایی زند...
گردابی خواهد شد که همه را با خود خواهد برد....
لیک...
باز می کشم سرجرعه ی دیگر...
تا شکند صدایش در دلم...
پیک پنجم:
((می نوشم که ناگفته هام نگفته بمونه و گفته هام از یاد برن...))
بوم...بوم...
می جوشد خون در سرم...
از آنچه شنودم...
انگار این آخرین پیک رساتر کرد صدای دلم را...
نفرین بر این احساس...
نفرین ...که تمام جانم سوخت و جان نستاند...
برو ای بی نام و نشان...
زین آشفته چه می خوای...؟
مرگ...
بیا از آن تو باد...
حرامت باد نفس هایت...
گر جانم را نستانی...
گر خلاص نکنی مرا زین بند...
بیا که من پاک بازم...
آنچه که بودم بود نابود کردم...
مرا به مرگ می خوانی...؟
چه آرزوی دیرنی...
بین و دان که مرا مدتهاست چشم به دراین یار بی وفا...
...
مستم و زین مستی راستی نیست...
پیک ششم:
((نوش باد خوشی آنکه یار تنهایی و طبیب دردم بود))
و بازم هم پیاپی می نوشم...
در و دیوار...درخت به درخت باغ...
بر گرد سرم در هوا می چرخد...
خدایا...
آمدی به ملاقاتم...؟
تویی...؟
خدایا...؟
تویی و سکوت کرده ای...؟
هنوز هم سخن با من نگویی...؟
دستم گیر و رهاییم ده...
زین جسم خاکی...
زین عشق خاکیان...
آدمهایی که تنها مادیند...
خستم...
او که رفته است...
دیگر ماندنم ماندن نیست...
خدایا خلاصم کن....
خلاص کن...
خلاص...
دنیا سفید و من چشم بستم...
ساعتها گذشته و من چشم در...
زمین باز کردم...
اینگونه اسیر شما آدمیانم...
بیمارستان...۱۳۸۸/۶/۱۷
+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت
|