رفت...
رفت...
خدایا با توام...
کجا نشستی...کجا رو مینگری...؟
کدوم دعاها رو گوش میدی...؟
خدایا با تو چه جوری باید حرف زد...؟
دعا کردم...با تو حرف زدم و گریستم...
سر قله کوه فریاد زدمت...
اما چرا جوابمو ندادی...
خدایا چرا دردم رو درمانی نیست...؟؟؟؟؟؟؟؟
آره خدا اون رفت و منو تنهام گذاشت....
تنهای تنهام...
میشنوی...؟
خلاف جهت رودخونه ی خواهشم شنا کرد و رفت....
رفت و من مبهوت و مستاصلم....
خدایا چرا گفتن تو شنونده ی حرفایی...؟
گفتن بینای مطلقی...؟
پس چرا خداوندیتو به من ثابت نکردی...؟
چرا گریه هام دلتو نرم نکرد...
چرا مغرورانه خواستتو به من تحمیل کردی...؟
خودت گفتی دل شکستن هنر نیست...
پس چرا از عذاب کشیدنم لذت میبری...؟
چرا....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واقعا چرا خدایا....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا نخواستی زندگیم دمی آسایش داشته باشه...؟
مثل باد پاییزی به هر طرفم میکشونی...؟
خدایا خستم کردی...
دلگیرم از خدایت...
از سرنوشتی که برام رقم میزنی...
از همه و همه ...
ستمت بر من بیداد میکنه...
و تو عین خیالتم نیست...
خدایا...
خدایا بیا وراحتم کن...
بذار برم تو سینه ی خاک...
شاید دیگه اونجا نتونی بازیچم کنی...
دیگه نتونی بازهای روزگارتو بر من بیازمایی...
خدایا مکنت نخواستم ...
بهم دادی...
من از تو فقط یه زندگی آروم خواستم...
زندگی که هر شب سر به بالین میذارم...
آسوده به خواب برم...
نه هراسی باشه نه دردی...
نه غمی...
اما ازم من دریغ کردی...
خدا تو چه خدایی که از من دریغ داری...؟
خدایا رفت...
دیدی رفت....؟
میشنوی با توام...
رفت و تنهام ...
از تنهای ترس ندارم...
اما دل بیچاره ام چی...؟
دلی که بهش سپرده بودم...؟
امید و آرزوهام چی...؟
خدایا کی پاسخ سوال هامو میده...؟
کی همنشین دردم میشه...؟
خدایا رفت و تو برای رفتنش کاری نکردی...
اما من هرچه باید میکردم کردم...
گفتی نیکی کردن آدم ها را از رفتن باز میدارد...
گفتی خواستن توانستن است...
ولی نبود...
نبود...
به خدایت قسم که نبود...
در دوزخ غم نشسته ام و تو مغرورانه استاده ای و مینگری...
اما چرا...
چرا خدایا.......؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
