تبليغاتX
...بی تاب توام...

 

 

 

اولین بار که چشمان ملتهبش را دیدم...

من نیز چون شما قسم خوردم...

که...

که این آخرین باریست عاشق می شوم...

اما من چون شما بر سر عهدم ماندم...

او آخرین عشقی بود که در برگهای خاطر...

به یادگار ماند...

در آخر بر خلاف همه...

ترکم نکرد...

این ننگ بر من ماند و...

من ترکش کردم...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت |

 

 

 

نفرین...

نفرین بر تو...

نفرین بر هر چه بین من و تو بود...

همیشه تو دیوانه بودی...

گستاخ و بی رحم...

این یک بار هم بگذار تا من دیوانه شوم...

من هم پرخاش کنم و نفرین کنم...

حال که تمام شدم...

بگذار تا داغ دل گویم...

از حس تلخی گویم که تو آسوده ز آنی...

از تو گویم و لبخند لبت...

از روزهایی که در آتش بودم...

و تو...

ساده می گذشتی از برم...

ساده می خواندی سوختنم را...

و با لبخندت دردم را هزار برابر کردی...

بغض سرد نگاهم را...

به سخره می گرفتی...

چشم می بستی و از کنارم می گذشتی...

نفرین به تو...

که ندانستی برای چه رفتم...؟؟؟

برای چه...؟؟؟؟؟؟؟

آری اینک که بیشترین فاصله را با تو دارم...

و می نویسم...

می گریم باید گویم که دوستت دارم...

اما دانم و دانی که بیزاریم زین حس...

زین حس می گریزم...

اما چون سایه در کنارم استاده خیره می نگرد ما...

آری دارم حس می کنم...

تمامی آها و نفرین هایی که در پس من جا گذاشتی...

آری نفرین بر من...

بر ساده مردی که ندانسته عاشقت شد...

بر منی که تو را بیش از جان خواستم...

بر من که تو را پشت سر جا گذاشتم و تنها پر زدم...

تنها پر زدم بر سر ویرانه تنهایی...

...

نفرین بر من...

بر لبی که لب به روی لبت گذاشت...

بر سخت جانی که گفته بود بعد از تو جان خواهد سپرد...

و اینک پس از تو زین نفس ها شرمسارم...

نفرین بر من که باز دیوانه شدم...

نفرین...

مرا با دیوانگی راهی نیست و نبود...

اما باز تو را در دیوانگی دیوانه وار فریاد می زنم...

خدایا...

هر کجا که هست همراهش...

یاور و دست یاریش باش...

خدایا گناهم مگیر...

و بگذار تا گویم...

که بیش از آنچه دانی...

به دیدن گاه گاهت شاد و...

از بودنت خرسندم...

دوستت دارم...

 

 

 

+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت |

 

 

باران نمی بارید...

اما چشمان من بود که بی امان می بارید...

هوا هنوز سرد نشده بود...

اما قلب های ما بود که ماها بود یخ زد بود...

که می داند چه شد...؟؟؟؟؟؟؟؟

چه شد که این خانه رو به ویرانی چشم باز کرد...

 

 

 

+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت |

 

 

ماندم...

ماندم که از چه بگویم...

چه بنویسم که تو آن را از زبان...

از زبان خیل عاشقانت نشنیده باشی...؟؟؟؟؟؟؟

هر چه گویم برای تو تکرار مکررات است و بس...

حرفها هست و نفس نیست...

دیگر چه بگویم تا باورت شود...

دانم و باورم هست...

که تو با دمی مفتون با نگهی دلها را شیدا می کنی...

می دانم برایت می گویند از...

از رویاها...قصه ها...

از وصف تو و زیباییت...

از دل بیمارشان و چشمان منتظرشان...

و تو مغرورانه سر به آسمانها می سایی...

آری باورم هست...

آری می دانی درمانده ام و به زبان نمی آوری...

ایراد از تو نیست و نبود...

از من بود و هست...

............

.........

.......

.

 

 

 

+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت |

 

 

 

امشب تنهای با من پیاپی سرمی کشد شراب...

نیست یک دم از لب جدا جامم...

شدم ساقی برای روح تشنه ام...

دلم هوای پریشانی و آشفتگی کرده...

پیک اول:

((به سلامتی بت هایی که سر سپردشون بودم...))

چون پایان می رود...

التهاب در تنم می دود...

گرم...گرم...

پیک دوم:

((به سلامتی اونایی که رفتن و خاطراتشونو برام جا گذاشتن...))

ضربان قلبم را می شنوم...

انگار سر شوخی دارد با ما...

چه زیبا می نوازد...

بوم بوم...بوم بوم...

پیک سوم:

((به سلامتی اونایی که بازی خوردن و دم نزدن... ))

می چرخد کاینات بر گرد سرم و باز من حریصتر شدم...

پیک چهارم:

((به سلامتی خودم...نه به خاطر بازی ام...به خاطر دل شیدایم...))

 

مستم و می کوبد در من حسی...

بوم...بوم...

می خراشد روحم را صدایی نهفته درمن...

دانم که ناله اش گواهی برای رهایی ست...

باور دارم گر برهاید...

سر به رسوایی زند...

گردابی خواهد شد که همه را با خود خواهد برد....

لیک...

باز می کشم سرجرعه ی دیگر...

تا شکند صدایش در دلم...

 

پیک پنجم:

((می نوشم که ناگفته هام نگفته بمونه و گفته هام از یاد برن...))

بوم...بوم...

می جوشد خون در سرم...

از آنچه شنودم...

انگار این آخرین پیک رساتر کرد صدای دلم را...

نفرین بر این احساس...

نفرین ...که تمام جانم سوخت و جان نستاند...

برو ای بی نام و نشان...

زین آشفته چه می خوای...؟

مرگ...

بیا از آن تو باد...

حرامت باد نفس هایت...

گر جانم را نستانی...

گر خلاص نکنی مرا زین بند...

بیا که من پاک بازم...

آنچه که بودم بود نابود کردم...

مرا به مرگ می خوانی...؟

چه آرزوی دیرنی...

بین و دان که مرا مدتهاست چشم به دراین یار بی وفا...

...

مستم و زین مستی راستی نیست...

پیک ششم:

((نوش باد خوشی آنکه یار تنهایی و طبیب دردم بود))

و بازم هم پیاپی می نوشم...

در و دیوار...درخت به درخت باغ...

بر گرد سرم در هوا می چرخد...

خدایا...

آمدی به ملاقاتم...؟

تویی...؟

خدایا...؟

تویی و سکوت کرده ای...؟

هنوز هم سخن با من نگویی...؟

دستم گیر و رهاییم ده...

زین جسم خاکی...

زین عشق خاکیان...

آدمهایی که تنها مادیند...

خستم...

او که رفته است...

دیگر ماندنم ماندن نیست...

خدایا خلاصم کن....

خلاص کن...

خلاص...

دنیا سفید و من چشم بستم...

ساعتها گذشته و من چشم در...

زمین باز کردم...

اینگونه اسیر شما آدمیانم...

 

 

 

 

بیمارستان...۱۳۸۸/۶/۱۷ 

 

 

+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت |

 

 

رفتی و گفتی فراموشت کنم...

این سخن هرگز فراموشم نشد...

آن صدای تند قهر آلود تو...

جان من هرگز فراموشم نشد...

****

گفتی از مهر تو دل برداشتم...

راست گفتی راست ای پیمان شکن...

مهربانی و تو . یک افسانه بود...

از برای ساده لوحی همچو من...

****

 

خدا داند...

چه شد که پایان یافت قصه ی ما...

به انتها رسید و من....؟

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت |

 

 

 

بزن تار...

که امشب دیوانه ام...

بزن تار تا ببارد...

ز چشم اشک شوق و ز دل غبار درد...

خدایا امشب را بر من مگیر...

این مستی و بی دردی را...

...

خدایا...

تو را به نام پسر قسم می دم...

 که برادرم همیشه خوشبخت وبهار باشد...

زین وصال تا طلوع واپسین...

تا دیدار تو...

شادان و لبخند به لب باشد...

پدر...پسر...روح القدس... تو را همراه باشند...

آمین...

 

 

 

پدر آسمانی

+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت |
+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت |

 

 

تو...؟

نه...

شما...؟

نه...

نه کسی نمی داند...

شاید جز خدا کسی هیچ نداند...

که بر من چه گذشت...

همه از خاطرات خوش سفر گویند...

من از چه گویم...؟

از یاد آنچه با او در کنار دریا گذشت...؟

از آن حرفهایی که برای گفتنش رفته بودم و نگفتم...؟

از یاری نازنین که ابلهانه به دست باد سپردم...؟

از چه بگویم...

نه نمی دانی چقدر سخت است...

زمانی که اسمت را از دیگری می شنوم و...

و باید...

باید...

چهره ام را در هم کنم تا ندانند در دلم چه آشوبیست...

می کوبد آوار آوار غم بر سخنم...

اما تو نمی دانی به چه حالی آن را به طنز می چرخانم...

نه تو نمی دانی چه حالیست مرا...

آن زمان که به دریا می نگرم...

یاد روزها...شبها...

تک تک ثانیه های که برای تو و با تو گذشت...

دانم تو را باور نیست...

لزومی نیست تا تو را باور دهم...

چون عشق ما فرجامی نخواهد داشت...

"عشق چو به سرانجام نرسد عشق است "

نه تو نمی دانی که می دانم تا آخرین طلوع...

به یاد تو هستم...

باورش سخت اما باور کردنیست...

...

..

.

 

 

خدایا دلم را...

این گداخته را...

نرم باور را...

جز تو پناهی و آرامشی نیست...

در پناه خویش قرارم ده که بی تو مرا ویرانیست...

...پدر...پسر...روح القدس...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت |

 

 

نازنین نرو...

به پایان نزدیکم نرو...

با تو بودن خدا داند دعای روز و شبم...مرو...

بیش از این به حقارتم راضی مشو و مرو...

نازنین بی تو من چه کنم...نرو...

دانم که باور نداری حرفهایم...بی چاره ام..مرو...

شدم سخره مردم و خودم...مرو...

تو شاد ز رفتن و من سیه پوش...مرو...

نازنین نازنین نازنین نازنین...مرو...

بستان جان و دمی از حالم با خبر شو...مرو...

 

 

+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت |

 

 

آتش افکندی در دلم خدایا...

این بار چگونه ره آسودگی یابم خدایا...

دل شکستم و دل ویران شد ز کار خویش خدایا...

می گذرد از منو و اسمان شهرمو می رود خدایا...

من خطا رفتم یا دنیا خدایا...؟

دانی که از جان بیشتر خواهمش و گذاری رود خدایا...؟

خدا...؟

خدا...؟که به تو گفت تو را باید صدا زد خدایا...؟

که...؟

من تو را خواندم فریاد زدم...گریستم و به های های خدایا...

اما تو بی رحم تر از منی خدایا...

نازنینم از من گرفت تنها خوشی را خدایا...

بر چه دل خوش کنم در این سرزمینه خاکیت خدایا...؟

دلم از عشق او لبریزو کلامم ز او سرشار خدایا...

نازنینم بر من به بخشای گناهم که تویی خدایا...

دانم که کلامم به خطاست خدایا...

کفر گویم و کافر شوم به درگاهت خدایا...

زین بار تو ندانی که کیست بر من خدا .خدایا...

...

نمی دونم چی باید بگم...

حرفها دارم و نمی دونم چی رو باید بگم...

اما تنها یه چیزو می خوام بگم...

که هر جا بری هر جا باشی...

عاشقانه می پرستمت...

می دونم بری جای دیگه...

آدمهای دیگه...

به قول خودت :

آروم آروم همه چیزو فراموش می کنی...

اما من چی...؟

به خیالت اگر تو بری از خیالم از خاطرم...

کمرنگ میشی...

نفرین به من ...

مرگ را لایق باشم...

حقارت و ننگ را سزاوار...

که اگه یه روز...

کمتر از چند صد بار تو رو یاد نکنم...

خاطراتتو...

حرفاتو...

کاراتو...

و عطر تنتو...

نفرین به من که ندیدم تو چه بودی...

بهار تمام شد...

بهار من نیز...

اما بهاری ترین بهارها رو برات آرزو دارم نازنین من...

 

 

 

...دوست دارم...

 

 

+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت |

 

 

نمی دونم...

خواستم نشد...

بودی اما ندیدم...

گناهم گناه بود...

اما تقاصش رفتن نبود...

عشقم عشق بود...

احساسم دوست داشتن بود...

ولی خیانتم.............

خیانتم بازی کودکانه که یک شبه واقعیت شد...

اصرار برای نرفتن می دونم دیگه دیره...

چون راه رفتنی و تو خیلی وقته رفتی...

اما می خوام اینجا...

توی این دل پاره پاره اسیرت کنم....

هرجا بری هرچند سال هر وقت برگردی...

بازم دلم و عاشق خودت پیدا می کنی...

نازنین من....؟

چه جمله قشنگی....

نازنین....

کی می تونه برات از دل من بگه جز خدا...؟

هیچکس....

((بکش دل را شهامت کن...مرا از غصه راحت کن...))

سلام اي کهنه عشق من که ياد تو چه پا بر جاست
سلام بر روي ماه تو عزيز دل سلام از ماست
تو يه روياي کوتاهي دعاي هر سحرگاهي
شدم خام عشقت چون مرا اينگونه ميخواهي
شدم خام عشقت چون مرا اينگونه ميخواهي

من آن خاموش خاموشم که با شادي نميجوشم
ندارم هيچ گناهي جز که از تو چشم نمي پوشم
تو غم در شکل آوازي شکوه اوج پروازي
نداري هيچ گناهي جز که بر من دل نمي بازي
نداري هيچ گناهي جز که بر من دل نمي بازي

مرا ديوانه ميخواهي ز خود بيگانه ميخواهي
مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه ميخواهي
شدم بيگانه با هستي زخود بيخود تر از مستي
نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه ميخواستي
سلام اي کهنه عشق من که ياد تو چه پا بر جاست
سلام بر روي ماه تو عزيز دل سلام از ماست

بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نماي خلق مرا درس عبرت کن
بکن حرف مرا باور نيابي از من عاشق تر
نميترسم من از اقرار گذشت آب از سرم ديگر
سلام اي کهنه عشق من که ياد تو چه پا بر جاست
سلام بر روي ماه تو عزيز دل سلام از ماست
سلام اي کهنه عشق من که ياد تو چه پا بر جاست
سلام بر روي ماه تو عزيز دل سلام از ماست 

....

...

..

.

بازم بهت تسلیت می گم قشنگترین غم زندگیم

+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت |

 

 

خدا تو می دونی...

خدایا تو شاهدی...

اگه هیچ کس منو نشناخت تو میشناسی...

تو بگو روزی چند صدبار یادش می کنم...

تو بگو روزی چند بار رد می شم که ببینمش...

بگو بگو چقدر براش گریه کردم...

از زار زدنام...

از سر به دیوار کوفتنام...

از دیونه بازیام...

بگو...

خواهش می کنم بگو...

تمام عمر تو ساکت بودی خدا...

این بار خدایی کن و حرف بزن براش...

از رازم بگو...

بگو که تا جنون راهی ندارم...

تباهم تباه...

خدااااااااااااااااااااا...

خدا اگه واقها خدایی...

اگه می گن به هر کاری توانایی...

به من ثابت کن ونذار بره...

می دونم خدا داره از منو خاطرات فرار می کنه...

خدا بهش بگو هر جا باشه همینه...

خدا جونم بگیر تا از اینجا نره...

بازم شادم که جایی خاکم که اون زیر آسمونشه...

نمی خوام برای من بره...

نه نمی خوام...

همه گفتن یه روز یه جایی گیر می کنی که .... ... .

اما نمی دونستم اینجا...

توی کار دل...

نه خدایا...

به هر چی بگی رازیم...

به مرگ...

به درد...

به عذاب بیشترت...

اما نه به رفتن اون...

خدایا می دونم مردنم باور نداره...

دوست داشتنمو مسخره داره...

اما مهم نیست...

چون تو باور کردی...

تو می دونی که چی می کشم شب و روز...

می دونم از من متنفر...

اهمیت نداره...

چون من به اون شدت دوستش دارم که برای هر دومون کافیه...

خدایا دارم میمیرم...

نذار بره...

به این اشک ها...

به این بغض...

به این درد بی درمان...

قسمت می دم...

نذار بره...

نذار بره...

نذار بره...

.

.

.

...................................

 

 

 

+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت |

 

 

 

خندیدم...

داستان آغاز شده بود...

اما پایان نا آشنا...

قصه غریبی بود...

بارها گسستن و باز هم کلامی...

عشق نبود...

هوس نبود...

زلال دوست داشتنی بود...

که من هنوز ته خط...

می سوزم و می سوزم می سوزم...

 

 

دوستت دارم تا ابد...

تا آن دم که دم آخر باشد...

تا آن روز که خدا خدا باشد...

...نازنین من...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت |

 

 

 

اگه می خوای از این شهر بری برو...

از شر من و خاطراتم...

از دلهره ی اینکه شاید چشم تو چشم هم بشیم...

خلاص بشی برو...

اگه دل خیلی ها رو به تاراج بردم...

این تنها تو بودی که ویرونم کرد و دل نداد...

اگه دیگه از دیونه بازیام سیر شدی...

از اینکه همیشه مسیرمو به سمت خونه شما کج کردم...

از اینکه نیمه شبا میام تو کوچتون هاهای گریه میکنم...

فرار کنی و بری...برو...

اگه هرجا رفتی بدون که...

هر جا بری بازم نمی تونی از دلم فرار کنی...

شاید تو ندونی و نفهمیده باشی...

اما اون بالا کسی می دونه که چقدر به هم ریختم...

شکستمت...

خار شدی...

طرد شدی...

و من ندانستم با تو چه کردم...

اگه رفتن دردتو دواست...

زخمتو مرهمه...

برو و هرگز پشت سرت رو نگاه نکن...

چون تنها و پریشان منم که زار می زنم...

سالها که گذشت...

برای داشتن چیزای که الان دارم از هیچ کاری نگذشتم...

اما الان حاظرم همشو بدم تا یک بار دیگه فقط یک ساعت با تو باشم...

تا ببینی چقدر ناتوانم در پس عشق تو...

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...

کجایی...؟

ببین این منم...

که نفرینت بر من باد...

خستم...خستم...

کی می فهمه حالمو...؟

روانشناس...؟

هر چی گفت فراموش کن...

نشد...

گفتن به خدا دل بده تا فراموش بشه...

دل به تو دادم خدا...

اما بازم نشد...

چه باید کنم که نکردم...

خدایا...

چه جوری صدات کنم که جواب بدی...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

داره می ره...

می شنوی...؟

روزی هزار بار می گم میرم جاوشو می گیرم...

می رم به پاش میافتم و نمی زارم بره...

اما چرا جراتشو نمی دی...

چرا نمی زاری برم...؟

می دونم با رفتنش خرابتر از این میشم...

چرا خدایا...

این گریه ها دلتو به رحم نمیاره خداااااااااااااااااااااااااا...

اگه بذاری بری...

قسم به خدایت که...........

 

.

.

.

.

+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت |

 

 

خدایا...

خودت میدونی که واقعا اون هیچی نیست...

کسی نبود که من اینجوری دیونه اش بشم...

قبل از اون بهترشو در مسیر راهم قرار دادی...

اما من ازش گذشته بودم...

پس چرا اینجا گیر کردم...؟

خدایا من کی بودم...؟

حالا چی شدم...؟

من کجا...؟

گریه...

ناله های پنهانی...

روان شناس...

انتظار...

انتظار...

انتظار...

غم و درد...

کجا....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چه بازیه که خودم خودمو گم کردم...

کنترل خودمو ندارم...

من و تنهایی کجا...؟

کجا نشستی...؟

کجا...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

...اما بازیم بازم به رضایت...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت |

 

 

 

یه چیزو امروز فهمیدم...

که حل کامل مشکلاتم غیر ممکنه...

توهم بود که میشه همشو حل کرد...

پس چون مردم کوچه بازار....

"هر چه آید ...نیک و بد... خوش آید"

راحتم خدا...

اگه در صدد اینی که برام آرامش نذاری...

تقاص بگیری...

در آتش بسوزانی...

آمادم...

بیا...

که دل تنگ تر از آنم که دانی...

تو بسوزان و من تو را بار دیگر بینم...

زین دیدار خوشم...

 

 

 

+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت |

 

 

روزگاری بود که گر خندیدم...

خنده نبود...

گریه بود...

از غم نبود...

بازی و ریا بود...

چندی بود که گذشت...

گر گفتم عاشقم...

نقشی بود برای گذران وقت...

برای دست انداختن و بازی کردن...

اما غافل از آنکه بازی و بازیگر زیاد...

بازی خوردم...

فریب و سناریو های جدید...

گریستم...

به جد...

خندیدم حقیقتا....

روزگاری که گذشت یادم داد که...

با هر دست دادم با همون دست پس گرفتم...

پس احساسی که به من دادن به دیگران پس دادم...؟

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت |

 

 

 

 

گر هر ستاره شبی باشد که از عشق تو دور باشم...

 

 

وای که امشب آسمان چه پر ستاره ست...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت |

 

 

 

یادش بخیر...

که رفت...

که رفت دنبال سرنوشت...

که شکست و جا گذشت...

که جای بوسه اش هنوز می سوزد...

که می سوزد و می نالد...

که رفت و رفت و رفت...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت |

 

 

 

SELLOUT

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت |

 

 

سپاس خدا را...

سپاس خدایی را که عشق تو را در دلم نهاد...

عاشقم کرد...

پریشان و آشفته رهایم کرد...

سپاس خدایی که شیطان را آفرید...

که آموزگارم باشد و رسم دنیا را بر شاگردانش آموزد...

دستم را دستگیر باشد و حیله و مکر را پاسخ نامردان...

سپاس تو را که خدا می خوانند و گویند از دل بنده هایت خبر داری...

چشم می بندم به امید خوابی آرام...

اما آتشی انگار در چشم و آشوبی در دل...

می راند از من هر چه را...

سپاس تو را که خدایی و خدایی دانی...

اما من از بندگی هیچ ندانستم...

سرکشیدم به هر سو...

چشیدم میوه نفی شده...

سپاس تو را شیطان...

که گر خدا فراموشم کرد تو به یادمی...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت |

 

 

با خیلی ها بود...

خیلی ها دل به اون سپرده بودند...

اما اون دلش جای دیگه بود...

و عاقبت دامانش از نفرین ها رنگین...

جسم و روحش فسرد ...

تنها دلش زندست و می تپد...

 

...

..

.

+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت |

 

 

بگذر از منو عشقم...

بذار دستامون جدا شه...

قسمت من شبای تاریک قسمت تو فردای روشن...

مجبور نکن که بگم به تو هیچ حسی ندارم...

آخه این دروغ اما ولی دیگه چاره ای ندارم...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت |

 

مهسای عزیز...

آمدنت را صمیمانه تبریک می گویم...

و از دست دادن فرشته ی مهربانی را عمیقا تسلیت...

((ما روهم در غمت شریک بدون...))

 

 

+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت |

 

 

 

 

...پاسخ یک سوال...

 

 

 

 

 

 

جهنم را سزاوارم نازنین...

آتش دوزخ را به جان خواهم خرید...

با میل می سوزم و گویم گوارایم این سوختن...

در قعر چاه ویل گرفتار خواهم شد...

 و باز خندانم...

سر از تن و دست و پا از بدن جدا شود...

 و باز... ... .

در دلم آتش به پا کنند...

بر چشمانم مذاب جاری کنند...

با فراغ خیال به دیدار خدایم خواهم شتافت...

و دانم که از تمامی مهر وعطوفتش دوزخ را مسکنم کند...

و باز خندانم...

بر سر پل سراط ایستم و تو جزای دل خواهی...

نبخشایی و به آتش محکوم کنی مرا...

و باز خندانم...

از خدا خواهی که هر چه درد دارد در دامانم ریزد....

گویی مستحق این عذابست ...

فریاد هایم را خواهی شنید...

می دانم در زان دقایق خاطراتمان از خاطرمان گذر خواهد کرد...

بر سوخته هایم می خندی و من زین شادی...

 توبازخندانم....

چون من نه در زمین  بنده خدا بودم و نه شیطان...

هرچه بود کردم تا تو باشی در کنارم...

از هیچ لطفی بر تو فروگذار نبودم...

خاطرت تا واپسین نفس در دم وباز دمم جاری خواهد بود...

دلم بر کمند تو بود و بس...

تقاص آنچه بر تو گذشت پیشاپیش دادم...

و تو روزگاری خواهی فهمید...

که چگونه تورا خدا گونه پرستیدم...

زان روز چون امروز...

خندانم تنها... ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت |

 

 

تعطیلات عید و بیچارگی من...

بدرود تا ۸ فروردین...

عید پیشاپیش تبریک...

 

 

 

+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت |

 

 

تقاص دله شکسته ات را به خدا واگذار کن...

نه به دوستانم...

 

+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت |

 

 

گفتم خدایا...

گر فراموشش کنم...

شوم خدا پرست...

خندید به من شیطان...

که تو هستی در بند منی...

تا کجا می خواهی کشید این بند...؟

تا کجا چنین آشفته و ویرانه نشین...؟

؟؟؟

تنها...

 

 

+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت |

 

 

نمی دونم چطور باید بگم که بفهمی...

چطور درک کنی...

دیشب شب خوبی بود...

شبی که شاید تازه فهمیدم چطور دوست داشتم....

دیشب کلیسا رفتم...

آره باور کردنش خیلی سخت بود...

توی این شهر...؟کلیسا...؟

آره رفتم و دیدم...

که چطور به خدای خودشون محبت می کردند...

زلال...حس برانگیز...غرق در مناجات...

هوای سنگینی داشت...

من مسلمان میانه این همه مسیحی....؟

واقعا چقدر خدامو شناخته بودم...

توی همین تفکرات بودم که بغل دستیم زد به دستم و گفت...

خدای که گم کردی اینجاها نباید دنبالش بگردی...

گفتم خدا...؟

گفت آره...

خندیدمو گفتم خدای من خیلی وقته فراموشم کرده...

به آرومی خندید و گفت اونه که ته دلته خداته...

به دله اون دل بده...

گفتم دیگه دیر شده...

مرده ها از قبر جز رستخیز بر نمی خیزن...

دستم آروم گرفت و گفت نیاز نیست بهش برسی...

همین که هنوز ته دلته خودش نشونه احساسه عمیقه...

و این .......................................... .؟!!!!!!!

 دیشب بگذشت...

و من در پیچ و خم حرفها هنوز می چرخم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ش.ف در و ساعت |