تبليغاتX
بی همتا ترین عشق...

رفت...

رفت...

خدایا با توام...

کجا نشستی...کجا رو مینگری...؟

کدوم دعاها رو گوش میدی...؟

خدایا با تو چه جوری باید حرف زد...؟

دعا کردم...با تو حرف زدم و گریستم...

سر قله کوه فریاد زدمت...

اما چرا جوابمو ندادی...

خدایا چرا دردم رو درمانی نیست...؟؟؟؟؟؟؟؟

آره خدا اون رفت و منو تنهام گذاشت....

تنهای تنهام...

میشنوی...؟

خلاف جهت رودخونه ی خواهشم شنا کرد و رفت....

رفت و من مبهوت و مستاصلم....

خدایا چرا گفتن تو شنونده ی حرفایی...؟

گفتن بینای مطلقی...؟

پس چرا خداوندیتو به من ثابت نکردی...؟

چرا گریه هام دلتو نرم نکرد...

چرا مغرورانه خواستتو به من تحمیل کردی...؟

خودت گفتی دل شکستن هنر نیست...

پس چرا از عذاب کشیدنم لذت میبری...؟

چرا....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واقعا چرا خدایا....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا نخواستی زندگیم دمی آسایش داشته باشه...؟

مثل باد پاییزی به هر طرفم میکشونی...؟

خدایا خستم کردی...

دلگیرم از خدایت...

از سرنوشتی که برام رقم میزنی...

از همه و همه ...

ستمت بر من بیداد میکنه...

و تو عین خیالتم نیست...

خدایا...

خدایا بیا وراحتم کن...

بذار برم تو سینه ی خاک...

شاید دیگه اونجا نتونی بازیچم کنی...

دیگه نتونی بازهای روزگارتو بر من بیازمایی...

خدایا مکنت نخواستم ...

بهم دادی...

من از تو فقط یه زندگی آروم خواستم...

زندگی که هر شب سر به بالین میذارم...

آسوده به خواب برم...

نه هراسی باشه نه دردی...

نه غمی...

اما ازم من دریغ کردی...

خدا تو چه خدایی که از من دریغ داری...؟

خدایا رفت...

دیدی رفت....؟

میشنوی با توام...

رفت و تنهام ...

از تنهای ترس ندارم...

اما دل بیچاره ام چی...؟

دلی که بهش سپرده بودم...؟

امید و آرزوهام چی...؟

خدایا کی پاسخ سوال هامو میده...؟

کی همنشین دردم میشه...؟

خدایا رفت و تو برای رفتنش کاری نکردی...

اما من هرچه باید میکردم کردم...

گفتی نیکی کردن آدم ها را از رفتن باز میدارد...

گفتی خواستن توانستن است...

ولی نبود...

نبود...

به خدایت قسم که نبود...

در دوزخ غم نشسته ام و تو مغرورانه استاده ای و مینگری...

اما چرا...

چرا خدایا.......؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط من بی تو تنهام در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 و ساعت 1:21 |

 

 

 

....

تنها بودم...

خوش...بیخبر...و شاد...

او آمد...

در باران یا در شب مهتابی...

آمد و آورده هایش دلم را در غم غلتانید...

چشم باز کرده بودم...

تنها شده بودم دوباره...

باران می بارید...

باران.....؟

باران نبود سیل اشک هایم بود...

که دامن دلم را در آغوش گرفته بود...

آری او رفته بود...

 

 

 

+ نوشته شده توسط من بی تو تنهام در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 12:50 |

 

 

 

خدایا...

خدایا شب تارو کابوس های شبانه ام ره برلحظه ای آرامش بسته اند...

چشمانم در بند احساسی که اینک تقاص خویش را با گریه میستاند...

و قلب دیوانه ام در پس امیدی واهی بیهوده می تپد...

خدایا گریه هایم درمان ندارد...

می دانم....

می دانی که سخت چشم در راه لحظه ایم که بی درنگ...

که بی درنگ در آغوشش کشم...

و غرق بوسه کنم یار بی وفایی را که مدتهاست انتظارش را میکشم...

خدایا ...خدایا...

زین نیشتری که آدمیانت بر من می زنن دلگیر نیستم...

زین چشم بستگان که تنها بر شنیده ها حکم میکنند...

اینان که مرز بود و نبود را با شکی رقم میزنند...

خدایا دیگران زین یار من هراس است...

اما چرا...؟

خدایا...

خدایا دست مرا در دست یار سفر کرده ام بگذار...

میدانی ترسیست در من که به دیدار او روم...

اما چون رسد...

تنگ در آغوش کشم...

چون مادران فرزند خویش او را ببویم...

در پایش بگریم و تا داد خود ز او نستانم رهایش نکنم....

لحظه ایست خارج از وصف آدمیان دیدار من با مرهمم...

نوشیدن جرعه ی از لب مرگ خوشم...

چشم بر این دنیا بستن...

سر بر آستان خاک نهادن و خاموش رهیدن...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط من بی تو تنهام در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 1:0 |

 

 

 

 

 

 

چشم می بندیم و برای مردی از پروردگار طلب مغرفت می کنیم...

که مردانگی را باور داشت...

پاکی  در تار و پود روحش ریشه دوانده بود...

و تا آخرین دم از مهر سخن گفت...

ودر پی حال فرزندانش بود....

خدایش بیامرزد او را که انسانی جدا زین مردمان خاکی بود...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط من بی تو تنهام در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 1:28 |

ببار اي بارون ببار
با دلم گريه کن خون ببار
در شبهای تيره چون زلف يار
بهر ليلي چو مجنون ببار
اي بارون
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخي لبهاي سرخ يار
به ياد عاشقاي اين ديار
به کام عاشقاي بي مزار
اي بارون

ببار اي بارون ببار
با دلم گريه کن خون ببار
در شبهای تيره چون زلف يار
بهر ليلي چو مجنون ببار
ببار اي ابر بهار
با دلم به هواي زلف یار
داد و بيداد از اين روزگار
ماه رو دادن به شبهاي تار
اي بارون
ببار اي بارون ببار
با دلم گريه کن خون ببار
در شبهای تيره چون زلف يار
بهر ليلي چو مجنون ببار
اي بارون
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به ياد عاشقاي اين دیار
به کام عاشقاي بي مزار
اي بارون

ببار اي بارون ببار
با دلم گريه کن خون ببار
در شبهای تيره چون زلف يار
بهر ليلي چو مجنون ببار

اي بارون
با دلم گريه کن خون ببار
در شبهای تيره چون زلف يار
بهر ليلي چو مجنون ببار
اي بارون

 

--------------------

 

 

+ نوشته شده توسط من بی تو تنهام در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 1:22 |

ساده مرا انگاریده بودی...

 

 

تنها وهم بود ترا گر بروی ز یاد تو دست میکشم...

 

 

رفتی وتنها رفتنی ها را با خود بردی...

 

 

رفتنی ها سزاوارست تو را....

 

 

و آنچه که باقیست ارزانی من...

 

 

رفتی وتنها آنچه که از من دریغ کردی چه بود...؟

 

 

یک جسم و دیدار گاه گاه...

 

 

و من پس از تو دارم...

 

 

دیدارها...بوسه ها...و آغوش های گرمی....

 

 

دیدارها...بوسه ها...و آغوش های گرمی ازتو در سراچه خیالم....

 

 

می بوسم تو را ای ماه من...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط من بی تو تنهام در شنبه یکم تیر 1387 و ساعت 18:16 |

 

بی تو این روزای روشن واسه من تاریک و تاره
وقتی بی تو تک و تنهام زندگیم معنا نداره
از همون روزی که رفتی دل به هیچ کسی ندادم
فکر میکردم می رسی یه روز تو بی کسیم به دادم
گفتن لحظه آخر واسه من هنوز سواله
دیدن دوباره ی تو فقط تو خواب و خیاله
لحظه های آخر تو توی قلب من می مونه
هیشکی مثل من بلد نیست قدر چشماتو بدونه قدر چشماتو بدونه...
رفتی و چشمای خیسم یادگاری از تو مونده
بی وفاییات هنوزم تو رو از دلم نرونده
چشم به راه تو می مونم تا که برگردی دوباره
می ترسم وقتی که نیستی دل من طاقت نیاره
گفتن لحظه آخر واسه من هنوز سواله
دیدن دوباره ی تو فقط تو خواب و خیاله
رفتی اما خاطراتت توی قلب من می مونه
هیشکی مثل تو بلد نیست دلمو بسوزونه
تا وقتی که زنده هستم چشم به راه تو می مونم
تو دیگه رفتی که رفتی نمیای پیشم می دونم
اما هر کجا که هستی منو تو دلت نگه دار
با چشای خیس و گریون من میگم خدا نگهدار...

 

 

 

http://www.domahal.com/g.htm?id=25767

 

+ نوشته شده توسط من بی تو تنهام در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 0:51 |

ترا دیدم با چشم سادگیم....

به تو دل بستم کودکانه...

در نبودت اشک ریختم و در حضورت می رویدم...

چه دقایقی در خیال تو غوطه ور...

واای ای خدایا چه لحظاتی بر من گذشت...

گمانم بود با تو دوران سیاهی من به انتها رسیده...

فصل سرد انجماد به پایان رسیده...

با تو پاییز چشمانم بهار راحس میکرد...

از تو نگذشتم که بی باکانه از من عبور کردی...

زیر گامهایت دلی در غصه غلطید و چشمی خون گریست...

اما باور کودکانه ام باز هم امیدوار...

که شاید دوباره در این قفس پر باز کنی...

دوباره لب بر لبم و گذاری...

واز نگفته هایت گویی...

دوباره در چشم تو خیره شوم...

و از داشتن تو سرمست شوم...

ولی تنها خدا داند که به چه اندیشیدی که چنین رسم ساز کردی...

حالم را ندانستی...

شورم را ندیدی ...اشتیاق را حس نکردی...

دل ز ریشه کندی با خود بردی...

و من هنوز در حسرت تو را دیدن...

 

+ نوشته شده توسط من بی تو تنهام در دوشنبه بیستم خرداد 1387 و ساعت 17:48 |

می خوای بری....

برو...

برو ببینم بدون من به کجا می خوای برسی...

می دونم تو یه گربه صفت...

توی آدم فروش...

منو به کسی دیگه داری می فروشی...

انتظار داری چیکار کنم...

خواب دیدی اگه بازم برات پریشونو آشفته میشم...

فقط خیاله عزیزم...که به پات میفتم تا نری....

می خوای بری...

برو...

برو تا دیگه نبینمت...

برو به قعر ویل...

برو به ...

دیگه نفسی نمونده تا برات پرپر بشم...

برات مرکبی بشم و تو راکب ران...

برو به هرجا که فکر می کنی از با من بودن بهتره....

برو ...

من که مدتهاست در انتظار رفتنتم...

 

 

+ نوشته شده توسط من بی تو تنهام در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 1:5 |

سپاس تو را...

سپاس تو را که تیشه بر ریشه ام زدی...

تو را که پیوسته نیازم بودی...

جان جسم و شادی روحم بودی...

شکر خدایی را...

شکر خدایی را که درسرنوشتم قرار داد عشق نافرجام تو را...

شکر...شکر...

چون به آن حد گریستم که دیگر چشمانم از باریدن هراسی ندارد...

و دل هزار پاره ام از بند بند شدن...

نفرین تو را...

نفرین تو را که گناه کرده ات را به نام من خواندی...

نفرین تو را که مرا به خیانت سوزاندی...

دشنام و ناسزا سزاست تو را...

تو را ای سیاه برگ خاطر من...

+ نوشته شده توسط من بی تو تنهام در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:1 |
به کجا چنین شتابان...؟
در پی چه بودی...؟
زندگیم که زیر گامهایت بودچیزی کمتر از آنچه بود که تو میخواستی...؟
میدانم....نمیخواهد به خاطرم بیاری...
تو رفتی و هرگز باز نخواهی گشت...
سرنوشت چنین بود...
دیگران ما شدنمان را محال کردن...
و...
...
تو میدانستی که بی تو نفسی برای ماندن نیست..
میدانستی  چه خواهم شد...
میدانستی...
ای تو...
بمان و پاسخم ده..
به کدام خدا سپردی مرا...؟
کدام آرزو ها را بدرقه راهم کردی...
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من به روییدن دوباره تو...تو به آرام آرام ویرانیم مینگری...
چه سرنوشتی...
به ذهن هم راه نداشت چنین فاصله ای...
...
رفتی و کلام آخرت هنوز میسوزاند مرا...
در خاطرت هست...؟
برای من و تو دیگر همه چیز تمام شده""...""
حرفی ساده که نیشترش تا عمق جان فرو رفت....
...
اینک اگر تنهام ...
اگر پریشانم...
اگر به مرگ خود راضیم...
اگرتسلیم سرنوشتی که تو میگفتی شده ام...
نه برای خاطر توست....
اگر چشمانم خیس و مشتم گره کرده است...
نه که در حسرت تو باشد ...
و مشت کره کرده ام سدی در مقابل جاری شدن اشکهایم...
...
دلم نمی خواهد هق هق شبانه ام را دلیلی برای نبودنت بدانی...
اگر هر روز شکسته تر می شوم ...
با خود میاندیش که دلم مرده و دیگر نمی تپد...
این سوختن و دم نزدن...این هرز نفس کشیدن...
فرسودن لحظه ها....
برای خاطر کسی نیست که دشنه ای در دلم جا گذاشت و
شتابان ...
رفت...
هر چه بر سرم آمد...
تمام این عذاب ها ...
برای خاطر کسی است که قول داده بود هرگز تنهایم نگذارد..
برای انسانی است که انسانیت رابه کمال می فهمید...
برای اوست که غم از دست دادنش هرگز باورم نشد...
رفتنش کابوش شبانه ام و دوباره امدنش ارزویم...
دلم برایش سخت گرفته...
برای بودنش در آغوشم...
برای از ته دل خندیدنهایش...
...
خدای من...
تو شاهدی...
تو میدانی ...
تنها تو...
چون میدانی چه بر سرم آوردی...
میدانی خاطرش گریبانم را سخت میفشارد...
میدانی ...
کاش آنچنان که تو میدانی او نیز میفهمید...
میدانست...
که دعای خیرم همیشه پشت و پناهش...
دعا میکنم اگه رفت...
اگه به مردنم راضی شد...
اگه از دیگران ترسید و تنهام گذاشت...
اگه پشت به تمام زندگیم کرد و رفت...
اگه مرا لایق تنهایش ندانست...
اگه مرا با درد و رنج بی کسی ام تنهام گذاشت...
خدایش هرگز تنهایش نگذارد...
...

 

+ نوشته شده توسط من بی تو تنهام در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:6 |

به باد گفتم حکایت تنهاییم را...

...گریست وکدر شد رفت...

ز درد نالیدم و نوش دارویی هرگز ندیدم...

هرچه نوش بود مرا...

شوکران خیال تو بود...

شمع بالینم رو به تاریکی نهاد و...

آخرین نامه ی بر آب و بادم را برای تو می نویسم...

...

بی دریغ تنهایم گذاشتی...

تنهایم میدانم...

تنم رنگ سردی دارد و روحم در تب دیدارت...

چه کودکانه در آتش میسوزد...

ناله هایش را شنیدی...

دستان نحیفش به سوی تو دراز بود...

نگاهش سوی دری بود که تو از آن برای همیشه گذشتی...

نام تو بر زبانش بود که جان داد...

آخرین شعله هایی که روحم را سوزاند اینک برای تو می نویسد...

خاکسترم بازیچه باد و نسیم شد...

زین خرسندی میدانم...

در خیالم نمی گنجید چنین تنها مردن...

چنین مبهوت مستاصل...

...

تو بودی رنج دلنشین زندگیم...

سربه آستان تو سپردم وندانستم...

در این بت سنگی دلی نیست که بتپد...

ندانستم معبود من خود عابد غیریست...

ندانستم دل به تو دادن وانتظار دلداری زتو...

چون گره بر باد زدن و اب در هاون کوباندانست...

میدانستم تقاص آن چه را کردم باز پس خواهم داد...

اما ندانستم عشق تو طلب خطاهایم را می کند...

ندانستم روزگار داد خود را به دست دلدار من می ستاند...

این نیز میدانم ز ندانستن من دل شادی...

کور بودم میدانم...

چه شبها بر من گذشت...

چه اشک هایی که بر چشمان بی فروغم تازید...

دل دیوانه ام چه مشت ها کوفت بر آرزوها و آمال هایم...

نقش دلفریب تو...

خیال وصال تو...

...تو را بوسیدن تو را داشتن مگر چه بود که...

عرصه زندگی را چنین بر من تنگ کرد...

تو خود دانی انسانی بیش نبودی...

تو نیز چون دیگرانی...

اما در دیدگان من ز هر چه دیده فرشته خوی تری...

....

کاش می دانستی به هر کجا که روی آسمان همین رنگیست...

کاش میدانستی هیچ جز من نمی تواند تو را...

چونان من ستایش کند...

کاش میدانستم دل به که سپردی که اینچنین سر مست او شده ی...

کاش می شد می دانستم او به تو چه را...؟

ارزانی داد که قول هایت را یکسره بر باد دادی...

چرا یکباره ره بیگانه گرفتی و از من دوری کردی...

ندانستم چه شد که اشکهایم برایت معنای نداشت...

کاش می شد...؟؟!!!

بی خبر رفتی و من حرفهایم نا تمام ماند...

فرصتی نبود ...

از دقایقی که چون کودکان دل تنگ مام خویش گریستم...

از خیال های کودکانه ام که یک روز باز خواهی گشت...

از بهانه هایم از درد نبودنت...

ازتنهاییم بگویم...

می دانم دلت را به غیر سپردی ...

میدانم میدانی میدانم که دیگر نباید منتظر آمدنت باشم...

اما دانسته هایم را گر دل می فهمید روزگارم جز این بود...

تو را به خیانت متهم نمی کنم...

که مرا به آن ننگین کرده این...

و به جرمی می سوزانین روحم را که از من سر نزد هرگز...

برو ژرفترین حسرت من...

به سوی آنچه لایق توست پر باز کن...

اما میدانم میدانی...

که هرکجا باشی...

مست نوازش هر که باشی...

زیر سقف آسمان هرجا که باشی...

دلم با توست...

با تو خواهد گریست...

با خنده هایت شاد وبا غمت گرفته خواهد شد...

و دراشتیاق دیدارت پرپر خواهد زد...

می بوسمت و آخرین تپشهایم از آن...

تو باد....

+ نوشته شده توسط من بی تو تنهام در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 14:18 |

به تنهایی دل به دریا زدی و رفتی...

رفتی فراموش کردی مرا...

یادت نبود سوگند شب بارانی را...

در خاطر نداشتی مرا آن هنگام که رفتی...

کاش می دانستی بی تو هرگز کسی لبخند مرا نخواهد دید...

کاش رد پا بر آب میماند...

...

...

..

..

.

.

میدانم می آیی...

....دریا شکسته ها را بر میگرداند....

 

 

 

+ نوشته شده توسط من بی تو تنهام در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 17:49 |

بارون ببار که روحم تشنه است...

ببار و تو هم با حال من زار بزن...

بزن بارون تا کسی اشک هامو نبینه...

می دونم تو هم تا دلت نگیره...

تا تنها نباشی...

نمی باری...

ببار بارون...

و ببین من با توام...

تنهای تنها...

پا به پای اشکهات می بارم....

و دلم پر ز طوفان درد و غمه...

بزن بارون و غرش کن...

تا کسی صدای ناله هامو نشنوه...

نشنوه که دلم گرفته...

ببار و سیه کن زمان و تا چشم ها...

زمین خوردنم رو نبینن...

ببار و بذار من زیر آوار تو مدفون شوم...

 

 

+ نوشته شده توسط من بی تو تنهام در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 22:47 |

دستتو از تو دستم بی دلیل جدا میکردی
حس میکردم سر اجبار یه نگا به من میکردی
منو با اسم رقیبم بی هوا صدا میکردی
من ساده به خیالم که دوباره بر میگردی

اشتباه بود ، اگه گفتم برو از پیشم عزیزم
نمیتونم که نگاتو از تو چشمام دور بریزم

من باید گریه کنم ، دوست دارم داد بزنم
میخوام اعترافمو پیش نگات زار بزنم

میدونستی راه من رو به خطاست،اما نگفتی
جای فکری واسه موندن رفتی،خیلی ساده رفتی

تو حق نداشتی که بری،میدونی دیوونه میشم
دلم میخواست حتی یه بار حقیقتو بهت بگم

اشتباه بود ، اگه گفتم برو

اشتباه بود...


اگه گفتم برو از پیشم عزیزم
نمیتونم که نگاتو از تو چشمام دور بریزم

بگو دارم خواب میبینم،بگو فقط یه بازیه
بگو که حرفات دروغه،بگو که صحنه سازیه

اما نگفتی...

 

 

http://www.semahal.com/g.htm?id=28108

 

+ نوشته شده توسط من بی تو تنهام در جمعه نوزدهم بهمن 1386 و ساعت 12:1 |

تا تو رفتیِ همه گفتند:
از دل برود هر آنکه از دیده برفت ...
وبه ناباوری و غصه من خندیدن ...
آه ای رفته سفرکه دگر باز نخواهی برگشت...
کاش می آمدی و می دیدی ...
که در این عرصه دنیای بزرگ ...
چه غم آلوده جدایی هایی ست...
و بدانی که....
از دل نرود هر انکه از دیده برفت
...

+ نوشته شده توسط من بی تو تنهام در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 و ساعت 22:3 |

با من باش...

بال پروزام شو...

من صید دام توام...

با من شاد شو...

هرچند در دیده صیادی چون تو...

من حقیرم...

با من باش و بگذار معنای بودن را حس کنم...

بگذار دمی چشمانم نبارد...

من...

نمود تهناییم تا تو نباشیم چنینم...

حسرت دیروز...

چه کرد بر من مپرس...؟

 

+ نوشته شده توسط من بی تو تنهام در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت 22:57 |

واز تنهایی می آیم...

از محبوسی که ترسی می لرزاند وجودم را...

از لحظاتی خیسی سخن می گویم که جسم سرد تنهایی هم بالینت می شود...

از دردی می نویسم که تو درمانش بودی و...

هرگز به بالینم نیامدی...

تنهایی...تنهایی...تنهایی...

به خاطر باید باشد هنوز تو را...

که می گفتی مرا هست هراسی از بی کس شدن...

اما اینک بی تو حتی تنها نیستم...

شاید این انچه بود که تو می خواستی ز من مدتی پیش...

رفتی و دانستم باید چشم به نابودی باز کنم....

رفتی و شاید من نیز باید می رفتم....

اما هنوز بی توام و باورم نبود این سخت جانیم را...

اینک سر مست تنهاییم...

ودانستم درمان دردم تنهایی بود...

 

 

+ نوشته شده توسط من بی تو تنهام در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت 13:30 |

 

 

در مردابی گرفتارم...

نه نسیمی نه بارانی که جسم را نوازشی باشد...

تلاشم بیهوده نیست...که مرا بیشتر به خود می کشاند دستان مرگ...

سایه ها در هم تنیده...

نوری گه مبهم...

مرا به یاد تو می اندازد...

که گه بودی و دیر زمانی ناپدید...

واپسین لحظات و روحم خسته از امید بیهوده...

پاسخی برای آرزوهایم نبود که چرا تباه گشت...؟؟؟

من خطا رفتم یا سرنوشت چنین نوشت سرنوشتم را...

ثانیه ها می گذرد و تو را ای مرگ...

من...

سخت چشم در انتظارم...

در اندک زمانی که در برایم مانده...

نزاعیست خوروشیده در من...

که حاصل شیدایت چه بود...؟

برای چنین مرگی زره پوشیده به میدان می شتافتی...؟

+ نوشته شده توسط من بی تو تنهام در سه شنبه ششم آذر 1386 و ساعت 12:18 |
 

+ نوشته شده توسط من بی تو تنهام در یکشنبه چهارم آذر 1386 و ساعت 19:31 |

امده ام با تو کمی حرف زنم...

با تو بی تو تنهایم...

با تو که بی من می خواهی روی...

با تو که از فردایی سخن می گویی که پایان یست ما را...

به چه می اندیشی...؟

به من...به خود...به چه...؟

پاسخ داری این سوال را که...

آخر حاصل ما از این عشق چه می شود...؟

وای چه شبها که با این ترانه گذشت...

...عشق من بمون..دلواپسم نذار...

اما من دلواپسم...

دل هراسانم را دمی ارامش نیست...

پس کی طلوع خواهی کرد بر این سرزمین...

...

+ نوشته شده توسط من بی تو تنهام در شنبه بیست و ششم آبان 1386 و ساعت 11:48 |

 

ای رفته از بر من و یاد تو در برم...

جور از زمانه بود و نبود از تو باورم...

 

با دل ترانه سر کند و قصه یادها...

هرگه که کز آن گذر گه میعاد بگذرم...

 

اینجا با او چه گفتم و آن جا به من چه گفت...

انجا نشست در بر و ان جا در برابرم...

 

انجا بر روی شانه من سر نهاد و گفت...

پیمان عزیز دارم و سوگند می خورم...

 

و آن لحظه ها گذشت و به سوگ گذشته ها...

روز و شبی گذارم و عمری بسر برم...

 

آری شکست و درد سرانجام کار بود...

گویم به خویشتن چو در نقش تو بنگرم...

 

 

تقدیم به جزیره زندگیم...

 

+ نوشته شده توسط من بی تو تنهام در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 و ساعت 12:10 |

اینجا درست ساعت به وقت بی وفایی بود

وقتی که حرف چشم تو حرف جدایی بود

با واژه های خط خطی بدرقه ات کردم

وقتی که اندوه دلت از بی صدایی بود

شاید که ما هر دو گرفتار هوس بودیم

شاید که این تقدیر. تقدیری خدایی بود

خود را نکردم مانع از من گذشتنت

وقتی دلیل رفتنت این اشنایی بود

من رد پایت را کنار جاده ای دارم

که ابتدایش بی حضوره انتهایی بود

هرگز برای رفتنت تاخیر لازم نیست

بحث من وتو بر سر بی وفایی بود

اصلا من و تو لنگه ی هم نه نبوده ایم

فکر و خیال و آرزومان تا به تایی بود 

 

                         تقدیم به فریب انسانی که اسیر مردابی ترین زندگیست

+ نوشته شده توسط من بی تو تنهام در یکشنبه بیستم آبان 1386 و ساعت 16:33 |

به خود قول خواهم داد...

به زندگی...

گه گرپس این استیصال نفسی باقی بود...

خود سنگی بردارم...

و بر شیشه قلب خود با نفرتی بس سهمگین زنم...

و برتکه های آغشته به خونش...

چونان پرنده رسته ز حصار...

بنگرم و شادمان دور شوم...

چون میدانم هر آغازی پایانی ست...

پس پیش از انکه تو قلبم را بشکنی و بروی...

خود آن را انجام میدهم...

تا شاید تو از شکستنم بگذری...

+ نوشته شده توسط من بی تو تنهام در شنبه پنجم آبان 1386 و س